فقط به خاطر تنها عشقم

بگذار که پشت در ميخانه بميرم
محروم چو از آن لب شيرين چو قندم
بگذار که لب بر لب پيمانه بميرم
از عشق پر آشوب تو چون خانه خرابم
بگذار که آواره و بي خانه بميرم
ويران چو از آن ديده ء ويرانگر مستم
بگذار که عاشق دل و ويرانه بميرم
با عشق تو چون عهد نمودم باراده
بگذار که با عهد تو مردانه بميرم
چون جز تو مرا ياري و دلدار دگر نيست
بگذار که من از همه بيگانه بميرم
ار عشق تو چون رانده شدم از همه مردم
بگذار که تنها و غريبانه بميرم
اين قصهء ما کام نديد از سر تقدير
بگذار به ناکامي افسانه بميرم
يارا به برم گير در آن لحظهء مردن
بگذار در آغوش تو مستانه بميرم
اي دهر وصالش ندهي ليک تو بگذار
در نزد همين دلبر جانانه بميرم
عمري چو بدل حسرت وصل است و وصالش
بگذار که حسرت دل و ويرانه بميرم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۸۸ ساعت توسط عاشق
|