او کی بود ؟   

                                                               او کی بود ؟  
همه جا تار يك بود. هيچ چيز به درستي ديده نمي شد. ناخودآگاه در را باز كردم و دخترك را پشت آن ایستاده ديدم. سراپای دخترک پوشیده شده بود از برف سپید. چراغ دستي را که به دست داشتم، به سویش گرفتم. اوهقهق ميگريست. گاه بغض گلويش می شکست و آوازش بلندتر ميشد. هوا خيلي سرد بود، دخترک همانند بید در طوفان پائیزی می لرزید. تا چشم کار می کرد همه جا سپید و پوشیده از برف بود، برفی که پیش از آمدن زمستان بر روی شهر هجوم آورده بود. كمپل مخملي را روی شانه های لرزانش انداختم و باسرعت به گردش پیچاندم و در آغوش گرفتمش. نفس های عميق ميكشيد. دهنش بوي نارس خشكيده ميداد. گويا او را كسي نزدیک دروازه خانه ام رها کرده بود، شاید هم پس از لت و کوب آنجا رهایش نموده بودند. تعجب كردم و به خانه آوردمش. صندلي را با توته هاي ذغال سنگ گرم كردم. دخترك آهسته احساس گرمي ميكرد و پاهايش را دراز كرد. فكر ميكردي به تن دخترك روح دميده شد. چند لحظه پيش جسمش سرد بود و حركتی نداشت، مثل این که مرده باشد، اما حالا ناله هايش بلند تر می شد. آهسته نزدش رفتم ونگاه ام را به نگاه اش دوختم. واي چي چشمان ناز و ساغرين. موهايش را آهسته دست کشیدم، خیلی لطیف وخوشبوبود. دلم بود ساعت ها همین کار را ادامه میدادم. دخترک هم مثل این که بدش نمییامد تا کسی چنین با مهربانی موهایش را دست بکشد. توجه ام را لب های گوشتالودش به خود جلب نمود. خیلی هوس انگیز و دلربا به نظر می رسید. دلم نمي خواست يك لحظه هم چشم هایم را از آن همه زیبائی خداداد دور کنم. چي قامت بر جسته ای داشت. آن شب از خودم نبودم, همه هوش و حواسم درگرو زیبائی او بود. آهسته دست هایش را لای دست هایم گرفتم، آه! چقدر نرم و لطیف! دلم بیقرار شده بود، هرگز یادم نبود پیش از این از دیدن کسی چنین برخود لرزیده باشم. گرمی ذغال سنگ و صندلي، سردی دخترك را زدوده بود، واما برخلاف او تمام وجودم را لرزش خفیف درخود پیچانیده بود. به ساعت دیواری نگاه ام را دوختم، سه بجه ای پس از نیمه شب بود. زمان خیلی سریع حرکت نموده بود و من نمی توانستم مانع حرکت تند آن شوم تا لحظات بیشتری را با آن فرشته ای زیبا داشته باشم. دست هایش را آهسته رها نمودم، بالشی را كه مادرم از پرهاي نرم كبوتر پرساخته بود زير سرش نهادم. و او را با كمپل گرم پوشاندم. خودم هم درگوشه ای دیگر اتاق درازکشیدم. هيچ یادم نیست چطور به خواب عمیق فرورفتم. ناگهان از خواب پريدم. با عجله بسوی دخترک دیدم، اما او سرجایش نبود. قلبم درون صندوق سینه به تپش درآمد. چشمم به دستمال سرخی افتاد که دور سرش دیده بودم و او روی بالش رهایش کرده بود، باعجله برداشتمش، بوی اورا میداد، همان بوی آشنا که مست و مدهوشم ساخته بود. فکر کردم شاید بیرون رفته باشد، و يا به آشپزخانه برای چاي تيار كردن. اما اینطور نبود. او رفته بود و مرا با تما رویاهای شب پیش تنها گذاشته بود، رویاهای که زندگی ام را دگرگون ساخت و هدفی شد برای انتظار... تا اورا شاید ببینم. 



باران عشق






این غیر ممکنه که بارانی از شادی و مهربانی و عشق رو


برای کسی بفرستی و ..



حداقل چند قطره از اون دستای خودت رو



هم خیس نکنه.

سلام 
امروز اومدم یه مطلبی رو به شما بگم شایدم همه بدونید و من تازه به اون رسیده باشم و اون اینه که هر کسی لیاقت اشکهای پاک شما رو نداره هر کسی لیاقت با شما بودن رو ندارد.قبل اینکه به فکر دوستی و دل دادن باشید طرف رو بشناسید مثل من ساده نباشید بعضیها به خاطر منفعت و سود به شما نزدیک میشوند و وقتی به خواسته خود رسیدند همه چیز رو فراموش میکنند. از همین جا بهش میگم کینه ای ازت ندارم اما از خدا میخوام ازت نگذرد بهترین لحظات عمرم رو گرفتی و وقتی به خواسته ات رسیدی تنهام گذاشتی .برات متاسفم  .اما مهم نیست همینقدر که الان تو را شناختم خوشحالم و خدا رو شکر میکنم امیدوارم روزی به درد من دچار بشی چوب خدا صدا ندارد .

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی ؟

دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی ؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی ؟

تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم

شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی ؟

هرچه می خواهیم - آری - از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی ؟

گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم - سایه ی دریاست می دانی ؟

« دوستت دارم ! » - همین ! - این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی ؟

عشق من ! - بی هیچ تردیدی - بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما » ست ، می دانی ؟