تبليغاتX
عشق بی پایان








عاشقانه  

نوشته شده توسط : سلطانی | سه شنبه دوازدهم آبان 1388 | | لينک ثابت | موضوع: |

تو مثل.............  

 

تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو مشتی خاک گلدانم
تو دریای ترینی آبی و آرام و بی پایان
و من موج گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر تشنه باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق توی این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد وقت پایانم

نوشته شده توسط : سلطانی | سه شنبه دوازدهم آبان 1388 | | لينک ثابت | موضوع: |

تو خوشبختی  

 

بهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.comبهاربيست                   www.bahar-20.com

آیا سقفی بالای سرت هست؟

نانی برای خوردن

لباسی برای پوشیدن

و ساعتی برای خوابیدن داری؟آری

نامی برای خوانده شدن

کتابی برای آموختن

و دانشی برای یاد دادن داری؟آری

بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.

سخنی برای شاد کردن یک کودک

دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟آری

لحظه ای برای حس کردن

قلبی برای دوست داشتن

و خدایی برای پرستیدن داری؟آری

پس خوشبختی بسیار خوشبخت.

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

نوشته شده توسط : سلطانی | یکشنبه دهم آبان 1388 | | لينک ثابت | موضوع: مطالب عاشقانه |

دوست داشتن  

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

آه چه حالتی دارد! نه به وصف می­آید و نه  به فهم! دوست داشتن چه قدرتی دارد، در خویشاوندی و صمیمیت راستین چه نیروی معجزه گر خدایی نهفته است. چه لذتی است اینجا در "خود را نادیده گرفتن " در "خود را لقمه لقمه کردن" و به دهان دوست دادن که بجود و بجود و بجود و طعم و عصاره­اش را بمکد و تفاله­اش را بر خاک بریزد و این خود بهترین زندگی کردن است! و اینها و اینگونه نعمت­ها را همه از او دارم! من کی با این حالات آشنا بودم؟ کودک را، پدرش، مادرش می­زند و او به گریه می­افتد و از درد فریاد می­کشد، اما چه می­کند؟ با چهره برافروخته و چشمانی سرخ و گونه­های خیس از اشک، خود را به دامن مادرش یا پدرش، همان که آزارش داده است می­افکند.   

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar-20.com

نوشته شده توسط : سلطانی | یکشنبه دهم آبان 1388 | | لينک ثابت | موضوع: مطالب عاشقانه |

زندگی  

زندگی را می توان لبخند یک کودک شمرد

می توان یک لحظه زیست یک لحظه مرد

متوان هر لحظه با عشق جان سپرد

زندگی را می توان بسیار تفسیر کرد

آنچه درد است می توان تقسیم کرد

می توان بخشید یک تبسم بر یتیم

دل محزون وبشکسته ای را می توان تعمیر کرد

می توان بودن بدون اضطراب در تمام لحظه ها

می توان بی بغضه و کینه در آسمان پرواز کرد

می توان هر لحظه" سلطانی" شدن

یا که هر لحظه غلامی از تقدیر کرد.

نوشته شده توسط : سلطانی | یکشنبه دهم آبان 1388 | | لينک ثابت | موضوع: شعر |

خداوندا  

نوشته شده توسط : سلطانی | پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 | | لينک ثابت | موضوع: |

سلام  

یاد دارم در غروبی سرد سرد , میگذشت از کوچه ما دورگرد . داد میزد : کهنه قالی میخرم , دسته دوم جنس عالی میخرم . کاسه و ظرف سفالی میخرم , گر نداری کوزه خالی می خرم . اشک در چشمان بابا حلقه بست . عاقبت آهی کشید , بغضش شکست . اول ماه است و نان در سفره نیست . ای خدا شکرت ولی این زندگیست ؟ بوی نان تازه هوش از سر ما برده بود. اتفاقا مادرم هم روزه بود . خواهرم بی روسری بیرون دوید , گفت : آقا سفره خالی میخرید ؟
نوشته شده توسط : سلطانی | چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 | | لينک ثابت | موضوع: مطالب عاشقانه |

غروب غمگین  

در غروب غمگین دلت  - این منم دلگیر ترین اواز ها

در شکست شاخه های اعتماد - محرم پررمز ترین رازها

نوشته شده توسط : سلطانی | چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 | | لينک ثابت | موضوع: |

او کی بود ؟  

                                                               او کی بود ؟  
همه جا تار يك بود. هيچ چيز به درستي ديده نمي شد. ناخودآگاه در را باز كردم و دخترك را پشت آن ایستاده ديدم. سراپای دخترک پوشیده شده بود از برف سپید. چراغ دستي را که به دست داشتم، به سویش گرفتم. اوهقهق ميگريست. گاه بغض گلويش می شکست و آوازش بلندتر ميشد. هوا خيلي سرد بود، دخترک همانند بید در طوفان پائیزی می لرزید. تا چشم کار می کرد همه جا سپید و پوشیده از برف بود، برفی که پیش از آمدن زمستان بر روی شهر هجوم آورده بود. كمپل مخملي را روی شانه های لرزانش انداختم و باسرعت به گردش پیچاندم و در آغوش گرفتمش. نفس های عميق ميكشيد. دهنش بوي نارس خشكيده ميداد. گويا او را كسي نزدیک دروازه خانه ام رها کرده بود، شاید هم پس از لت و کوب آنجا رهایش نموده بودند. تعجب كردم و به خانه آوردمش. صندلي را با توته هاي ذغال سنگ گرم كردم. دخترك آهسته احساس گرمي ميكرد و پاهايش را دراز كرد. فكر ميكردي به تن دخترك روح دميده شد. چند لحظه پيش جسمش سرد بود و حركتی نداشت، مثل این که مرده باشد، اما حالا ناله هايش بلند تر می شد. آهسته نزدش رفتم ونگاه ام را به نگاه اش دوختم. واي چي چشمان ناز و ساغرين. موهايش را آهسته دست کشیدم، خیلی لطیف وخوشبوبود. دلم بود ساعت ها همین کار را ادامه میدادم. دخترک هم مثل این که بدش نمییامد تا کسی چنین با مهربانی موهایش را دست بکشد. توجه ام را لب های گوشتالودش به خود جلب نمود. خیلی هوس انگیز و دلربا به نظر می رسید. دلم نمي خواست يك لحظه هم چشم هایم را از آن همه زیبائی خداداد دور کنم. چي قامت بر جسته ای داشت. آن شب از خودم نبودم, همه هوش و حواسم درگرو زیبائی او بود. آهسته دست هایش را لای دست هایم گرفتم، آه! چقدر نرم و لطیف! دلم بیقرار شده بود، هرگز یادم نبود پیش از این از دیدن کسی چنین برخود لرزیده باشم. گرمی ذغال سنگ و صندلي، سردی دخترك را زدوده بود، واما برخلاف او تمام وجودم را لرزش خفیف درخود پیچانیده بود. به ساعت دیواری نگاه ام را دوختم، سه بجه ای پس از نیمه شب بود. زمان خیلی سریع حرکت نموده بود و من نمی توانستم مانع حرکت تند آن شوم تا لحظات بیشتری را با آن فرشته ای زیبا داشته باشم. دست هایش را آهسته رها نمودم، بالشی را كه مادرم از پرهاي نرم كبوتر پرساخته بود زير سرش نهادم. و او را با كمپل گرم پوشاندم. خودم هم درگوشه ای دیگر اتاق درازکشیدم. هيچ یادم نیست چطور به خواب عمیق فرورفتم. ناگهان از خواب پريدم. با عجله بسوی دخترک دیدم، اما او سرجایش نبود. قلبم درون صندوق سینه به تپش درآمد. چشمم به دستمال سرخی افتاد که دور سرش دیده بودم و او روی بالش رهایش کرده بود، باعجله برداشتمش، بوی اورا میداد، همان بوی آشنا که مست و مدهوشم ساخته بود. فکر کردم شاید بیرون رفته باشد، و يا به آشپزخانه برای چاي تيار كردن. اما اینطور نبود. او رفته بود و مرا با تما رویاهای شب پیش تنها گذاشته بود، رویاهای که زندگی ام را دگرگون ساخت و هدفی شد برای انتظار... تا اورا شاید ببینم. 



نوشته شده توسط : آذرخش | سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 | | لينک ثابت | موضوع: مطالب عاشقانه |

باران عشق  






این غیر ممکنه که بارانی از شادی و مهربانی و عشق رو


برای کسی بفرستی و ..



حداقل چند قطره از اون دستای خودت رو



هم خیس نکنه.

نوشته شده توسط : آذرخش | دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 | | لينک ثابت | موضوع: مطالب عاشقانه |